خرید بک لینک

درباره سایت

۱۹.

امکانات وب

٣۶١.کیک هم درست کردم ولی دوستم زودتر از ساعتی که گفته بود، اومد و 10 دقیقه از زمان پخت کیک مونده بود، عجله داشت و رفت، خلاصه نشد ازش پذیرایی کنم.اول که اومد بچه هام بهش سلام کردن، انقد خوشش اومد که هر سه شونو روی مبل نشوند و ازشون عکس گرفت. آخر که رفت گفت هر سه تاشون خیلی خیلی خوشکلن ماشالله. همون لحظه توی دلم گفتم تو نمیدونی عوض این سه تا دسته گل که خدا بهم داده، چه چیزای دیگه ای رو ازم گرفته...جزئیات بیشتر درباره ٣۶١.اومد، خیلی، گرفت، چیزای، کردم»» خدا همه چیزای خوب رو به یه نفر نمیده.... این

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 17:45

٣۶٢.پسر بزرگه هم بوسم میکنه و خیلی اهل ابراز علاقه زبانی هست، ماشالله خوش زبونه... بعضی وقتا خوابم، میاد بوسم میکنه... یا غذا که درست میکنم و خوشمزه ست، دستمو میبوسه... ولی بوسای پسر کوچیکه یه چیز دیگست... نمیدونم چرا! بیشتر...چند شب پیش خونه مامانم مهمون داشتن، مهمونا عاشق پسر کوچیکه شده بودن، میخواست باهاشون بره خونه شون :) بغل همه میرفت... از دیروز صبح بچه م تب کرده:( خیلی دوستش دارم... امیدوارم زودتر خوب بشه.جزئیات بیشتر درباره ٣۶٢.بوسم، خیلی، میکنه، کوچیکه، خونه»» همون چندشب پیش انقد ذهنم م

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 17:45

٣۶٣.امروز ظهر با بچه ها نماز ظهر و عصر خوندیم... پسر کوچیکه هم همش مُهر یا جانماز داداشاشو چنگ میزد... با اینکه یه مُهر کوچولو بهش داده بودیم ولی بازم اذیت میکرد و یکی دو جا سر ِ نماز داشت خنده م میگرفت از کاراش که خودمو کنت...بعد از صبحانه دادن به بچه ها، رفتم سراغ عکاسی، چه عکسهای خوبی گرفتم از کارام... با لایتروم ادیت کردم هر عکسو و فرستادم برای طرف، که ایشالا بپسنده و بخره. یک ساعت مونده به اذان دست به کار شدم و سوپ درست کردم... کمی هم بادمجون.چند دقیقه قبل از اذان همه کارامو کرده بودم و سر

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 17:45

٣۶۴.یادتونه پست قبلی نوشتم که از کارام عکس گرفتم و برای یه بنده خدایی فرستادم تا ببینم ازم میخره یا نه... اصلا باورم نمیشد که فرداش بهم بگه هرچی داری میخرم، خودت حساب کن و شماره کارتت رو بفرست تا واریز کنم:)!! انگار خدا زحمت...چند شب قبل بعد از افطار رفتیم حرم امام رضا جان، برای همه و خانمی که گفته بودن دعا کردم... ان شاء الله ک حاجت روا باشین همه.جزئیات بیشتر درباره ٣۶۴.دارم، کردم، زندگی، ندارم، اصلااز موقعی که اینترنت ها برای چندین روز قطع بود، تصمیم گرفتم فیلمای آموزشی که تا اون موقع توی گوشی

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 17:45

٣۶۵.این مدت هرجور بود گذشت ولی تونستم یکی از هدفامو تیک بزنم... با پولی که توی یک سال کار کردم تونستم یه مدال طلای خیلی کوچیک بخرم، البته که بازم همه پولشو نداشتم و پدرم مابقی شو داد ولی تصمیم دارم کار کنم خورد خورد پولشو پس...بچه ها هم خوبن، ولی به شدت شیطون شدن، از روزی که اینترنت قطع شد و دیگه نتونستن با گوشی بازی کنن، از روزی که فیلمهای سیو شده توی فلش براشون تکراری شد، رو آوردن به باهم بازی کردن... از صبح زود بیدارن، ظهر هم نمیخوابن، شبم 11و نیم میخوابن.... مدام در حال دویدن و بازی و خرابکا

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 17:45

۳۶٧.بعد از اون خواهرم یه پارچه ابروبادی داد و برای دختر9ساله ش، یه بلوز شلوار یقه ب ب نواردوزی شده و آستین عروسکی با بلیطی یقه دکمه خور دوختم که خیلی قشنگ شده بود و حتی شوهرخواهرم ازم تشکر کرد که چقدر عالی دوختی. فامیلشم فکر...تا اینکه مامان گفت فلان روز روضه زنونه داره و ما به فکر لباس شدیم:) باز برای همین دختر خواهرم با پارچه کرپ مشکی یه شلوار بگ پیلی دار دوختم که خداروشکر بدون پرو دادم بهش و اندازه ش بود، روز روضه مامان پوشید و من خوشحال بودم که چقدر براش قشنگ میگه و اندازه شه.جزئیات بیشتر در

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 17:45

٣۶٩.حس میکنم الانم همینطوره.... از دور همسایه و فامیل منو میبینن ابراز دلسوزی میکنن برام... که خیلی کار میکنی با سه تا بچه... اونم پسرایی که اصلا بین روز نمیخوابن و مدام سروصدا دارن و دعوا... ولی من راضیم... از خودم راضیم......خداروشکر تونستم یه مقدار از قرضمو بدم و حس خوبی دارم... اگرچه که چرخ سردوز ندارم و باید بخشی از هزینه دوخت رو بدم برای سردوز و جادکمه زدن، ولی بازم راضیم... بنا به دلیلی که تا حالا نگفتم، هیچ وقت نمیتونم شغل دولتی داشته باشم...ولی امیدوارم با کمک خدا بتونم این کارو پیش ببر

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 17:45

٣٧٠.واکسن یک و نیم سالگی شو یکی دو هفته پیش زدم و خیلی اذیت بود ولی خداروشکر بعد چند روز خوب شد...قد و وزنش هم خوب بود، اینبار برای قدش جایی وایستاد که آدم بزرگا وایمیستن برای اندازه گیری قدشون... قربونش برم:)کلمه های زیادی میگه : مامان، بابا، دادا، ایران، علی، برو، بریم، بریز،بده، آب، جیش، خیس، درد و چندتا دیگه که الان حضور ذهن ندارم... اینا رو خیلی خوب و واضح میگه.جزئیات بیشتر درباره ٣٧٠.خیلی، میگه، پوشک، توانایی، الانداداشاش که باهم بازی میکنن، خودشو یه جوری وارد بازیشون میکنه.. یا مسالمت آمی

برچسب: نویسنده: یوسف رادمنش تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 17:45

صفحه بندی